غم خانه
زمان طولانی می شود برای کسانی که غصه دارند کوتاه می شود برای کسانی که شاد می شوند دیر می گذرد برای کسانی که منتظر هستند زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند اما .... اما ابدی می شود برای کسانی که عاشق هستند کاش میشددوست داشتن راجوردیگرنوشت کاش میشدزندگی لخظه ای باقی شود لحظه ی دیدارتو پاهامم توان رفتن ... خواب وبیداری برام فرقی نداره ... شدم یه مرده متحرک ...با نگاهی بهت زده ... ای صد افسوس... کاش هیچ وقت ندیده بودمت ... کاش عطر نفسای گرمت و هیچ وقت حس نکرده بودم ... کاش لطافت دستات هرگز جرم نورانیه عشق و در کف دستای من ذوب نمیکرد ... کاش مرده بودم... اره ...منم سعی میکنم خودمو به هر چیزی سرگرم کنم تا حواسم پرت شه ... اما وقتی یادم میاد ...واو ... غروب کوچه پردرد است ... برگرد ... دلم تنهای شبگرد است ... برگرد ... تو رفتی گرمی از این خانه کوچید ... تمام فصل ها سرد است ... برگرد ... اگر اینک نگاهی شد گناهی مجازاتم بکن هرگونه خواهی در این دنیا من او را می پرستم هم او را هم خدا را می پرستم تمام مردمان یکتا پرستند ولیکن من دوتا را می پرستم دل زدستم رفت وجان هم بی دل وجان چون کنم سر عشقت آشکارا گشت پنهان چون کنم هر کسم گوید که درمانی کن آخر درد را چون بدردم دائما مشغول درمان چون کنم چون خروشم بشنود هر بیخبر گوید خموش می تپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم عالمی در دست من ، من همچو موئی در برش در میان این وآن درمانده حیران چون کنم
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي از امروزها، ديروزها دیگر جرٲت خرید محبت ندارم.شاید آن روز که گفتم دوستت دارم خواستم تا از تو تخفیف بگیرم. ولی دنیای تو جای چانه زنی نداشت. گفتی حراج زمستانست و من به خیال آشیانه گرم در آن سوز و سرما بالاترین قیمت را به تو پرداختم.دلم را...نقدنقد... ولی تو همه ی سرمایه ام را به تاراج بردی و از آن آشیانه گرم و دستان مهربان ٬ تنها نگاهی سرد را فروختی و من بینوا ماندم بی هیچ سرمایه. منی که دیگر جرﺃت خرید محبت را ندارم.....چه نقد٬̜ چه نسیه..... از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم وگذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران چه بغضي دارم امشب من... صدایی نیست...... من اگر روح پريشان دارم من اگر غصه هزاران دارم گله از بازي دوران دارم دل گريان،لب خندان دارم به تو و عشق تو ايمان دارم... در غمستان نفسگير، اگر نفسم ميگيرد آرزو در دل من متولد نشده، مي ميرد يا اگر دست زمان در ازاي هر نفس جان مرا ميگيرد دل گريان،لب خندان دارم به تو و عشق تو ايمان دارم... من اگر پشت خودم پنهانم من اگر خسته ترين انسانم به وفاي همه بي ايمانم دل گريان، لب خندان دارم به تو و عشق تو ايمان دارم... حالمان بد نیست غم کم می خوریم آب می خواهم سرابم می دهند من نمی دانم کجا رفتم به خواب خنجری بر قلب بیمارم زدند بعد از این با بی کسی خو می کنم درد دارد چو بدتر می کنم خنجری نامرد بر قلبم نشست نیستم از مردم خنجر به دست عشق اگر این است ،مرتد می شوم قفل غم بر درب سلولم مزن من نمی گویم که خاموشم نکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما،هیچ نشنیدن بس است وای رسم شهرتان بیداد بود از در و دیوارتان خون می چکید خسته ام از قصه های شومتان عشق از من دور و پایم لنگ بود کوه کندن گر نباشد پیشه ام گر نرفتم هر دو پایم خسته بود هیچکس دست ما را وا کرد ؟ نه! هیچکس اندوه ما را دید نه؟ نه! هیچکس از حال ما پرسید ؟ نه! هیچکس چشمی برای ما تر نکرد چند روزی است که حالم دیدنی است گاه بر حافظ تفعل میزنم
وقتی مردم روی قبرم ننویسید: نه شعری نه شعاری
ننویسید که بودم از چه تباری
وقتی مردن ، آخرین نقطه راهه
نمی خواد سنگ روی قبرم بذارید
وقتی هر اومدنی رفتنی داره
نمی خواد گل روی قبرم بکارید
خیلی وقتا پیش از این مرده بودم
عمری دل مرده به سر برده بودم
بدون سنگ ، بدون نام و نشون
چوب این زندگی رو خورده بودم
وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم
مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم
پس مرا دریاب
و به سوی خویش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانۀ خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانۀ خویش
می برم، تا که در آن نقطۀ دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکۀ عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوۀ امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمۀ جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچۀ شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعلۀ آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم، از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
گهي سرخ و گهي سنگين...
گهي تر ميشود چشمم...
گهي مبهوت بر يک واژه ي غمگين...
دلم در دست سرد دلهره ... ترسيده از فردا...
چه معصومانه ميکوبد...
لبان داغ وحشت را چه بي ترديد ميبوسد...
دل من به حال اين دل ترسيده از فردا چه ميسوزد...
چه حالي دارم امشب من...
گهي سرد است و گهی تبدار...
مثال مرده اي آويخته ام بر دار...
صدايي نيست جز ساعت ديوار...
کم که نه ، هر روز کمکم می خوریم
عشق می ورزم عذابم می دهند
از چه بیدارم نکردی آفتاب
بی گناهی بودم و دارم زدند
هرچه در دل داشتم رو می کنم
طالعم شوم است ،باور می کنم
از غم نامردمی پشتم شکست
بت پرستم ،بت پرستم،بت پرست
خوب اگر این است ،من بد می شوم
من خودم خوش باورم قولم مزن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم مرا غمخوار باش
روزگارت باد شیرین ،شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
شهرتان از خون ما آباد بود
خون من ، فرهاد و مجنون می چکید
خسته از همدردی مصنوعتان
قیمتش بسیار دستم تنگ بود
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!
هیچکس یک روز با ما سر نکرد
هیچکس اشکی برای من نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
حافظ دیوان فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
| Design By : Night Skin |
